خانه » برچسب‌های " رمان های نیلوفر فرهادی "
نمایش مطالب برچسب : رمان های نیلوفر فرهادی


Notice: Undefined variable: wp_post in /home/romansta/public_html/wp-content/themes/Z-Download/loops/archive_loop.php on line 11

Notice: Trying to get property 'post' of non-object in /home/romansta/public_html/wp-content/themes/Z-Download/loops/archive_loop.php on line 11

Notice: Trying to get property 'ID' of non-object in /home/romansta/public_html/wp-content/themes/Z-Download/loops/archive_loop.php on line 11
رمان پشت نقاب غربت از نیلوفر فرهادی

دانلود رمان پشت نقاب غربت از نیلوفر فرهادی

در این پست از ستارگان رمان ، رمان پشت نقاب غربت را آماده کردیم.برای دانلود رمان پشت نقاب غربت از نیلوفر فرهادی در ادامه مطلب همراه ستارگان رمان باشید.

پارت اول رمان پشت نقاب غربت از نیلوفر فرهادی

-آهای خشگله، ستاره سهیل شدی این روزا… آسّه میری، آسه میااای… سنگین تا میکنی… ابرویی بالا انداخت و لب به دندان کشید. -خُبه خبه! وِزّه…لب و لوچش و جمع میکنه برام! ببین وروجک، الکی اَدا حال بدا رو درنیار که ایندفعه خامت نمیشم… خندید و صدای خنده‌ش در میان دیوار‌های صدری رنگی که رگه‌هایی از زرد و کاهویی داشت، پیچید و انگشتانش نوازش‌وار بر قاب چوبی کوچک روی میز به حرکت درآمد. با نگاهی به چهره‌های خندان داخل قاب، چشمش برقی زد. دو دختربچه، شاد و شنگول، توی آغوش هم… دستی روی صورتِ دختربچه‌ی ریزنقش‌تر که آن یکی را میبوسید، کشید و لبخندش بزرگ‌تر شد. -خیلی دلم برات تنگ شده جمیله جون… واسه قِر دادنات…واسه جیلینگ‌جیلینگِ اون کمربندت، واسه کف رفتنِ پاشنه‌بلندایِ مامان…واسه… آهی کشید و با لجبازی سری تکان داد. -هی گفتی کی هم‌قد مامان میشیم…کی مثله بابا میریم سرکار… بیا خوبت شد!؟ الکی‌الکی بزرگ شدیم رفت… تکخنده‌ای زد و در حالیکه آهنگی زیرلب زمزمه میکرد، سرانگشتانش روی میز چوبی ضرب گرفتند. -یادته اولین باری که مامان مچت و توو اتاق گرفت به بابا چی گفت؟ دستی روی صورتش کوبید و شروع کرد با افسوس سر تکان دادن و ادای مادر را درآوردن: “ دیدی چه خاکی به سرم شد! بفرما…تحویل بگیر آقا، چشمت روشن… حالا هی تو لی‌لی به لالاش بزار…فقط همینمون مونده بود بگن دختر بردیا، مطرب و رقاصه‌ست!” ریز‌ریز میخندید و منتظر پاسخی از مخاطبش بود که تقه‌ای به در خورد، هول‌زده، دستی به مقنعه برد و خودش را جمع و جور کرد. -فک کنم خبر خوش با پای خودش اومد…برم تا نپریده…حالا بعدِ کار واو به واوش و برات میگم جوجه… و همزمان که بفرماییدی به فرد منتظر پشت در حواله میکرد، لب غنچه کرد و بوسه‌ای هوایی و کمی هم صدادار برای خداحافظی از او، که عزیزتر از جان بود برایش…فرستاد.

رمان های پیشنهاد شده دیگر :

رمان عشق در غربت رمان دلیار از mahsoo رمان بیقرار آغوش سرد رمان هویت چشمهایت از سحر خانوم