Deprecated: تابع Elementor\DB::is_built_with_elementor از نگارش 3.2.0 منسوخ شده است! به جای آن از Plugin::$instance->documents->get( $post_id )->is_built_with_elementor() استفاده نمایید. in /home/romansta/public_html/wp-includes/functions.php on line 5379

رمان هویت چشمهایت از سحر خانوم

AdminAdmin
دانلود رمان هویت چشمهایت از سحر خانوم

رمان هویت چشمهایت از سحر خانوم

مشخصات رمان:
  • نام رمان: هویت چشمهایت
  • نویسنده: سحر خانوم
  • ژانر: عاشقانه ، طنز
  • تعداد صفحات: 141
  • فرمت فایل: PDF
  • طراح جلد: عاطفه رهنما
  • منبع: ستارگان رمان

خلاصه رمان هویت چشمهایت از سحر خانوم

دو تا خواهر و برادرن نیکی و نیکان ... نیکی 18سالشه و پشت کنکوری و با دوستش نازگل درس میخونن و نیکان و داییش نریمان برای فوق میخونن خر خونن دیگه چیکارشون میشه کرد ؟پدرشون چندین ساله قبل فوت شده و اونا با مادرشون عاطفه زندگی میکنن و هردوشون طی اتفاقایی به عشق میرسن ... این داستان قصه هویته آدماس هویتی که از چشم های هر کسی پیداست ... و فقط کافیه که پیداش کنیم

در این پست از سایت ستارگان رمان، رمان هویت چشمهایت از سحر خانوم را آماده کردیم.برای دانلود رمان هویت چشمهایت از سحر خانوم در ادامه پست همراه ما باشید.

 

بخشی از صفحه اول رمان هویت چشمهایت از سحر خانوم :

دنیا دیگه مثه تو نداره / نه داره نه میتونه بیاره

دلا همه بی قراره عشقن / اما عشقی که واسه تو بی قراره

هیشکی مثه تو نمیتونه / نمیتونه قلبمو بخونه

بگو بگو کدوم خیابونه / که منو به تو میتونه برسونه

نه نداره دنیا مثه تو ؛مثه تو ؛ نه نداره دنیا مثه تو؛ مثه تو ؛ نداره

-هیــــــن …

اول به خودم یه نگاه انداختم و بعدش به کتاب ادبیاتم که حالا هر دو تامون مثه موش آب کشیده شده بودیم انگار تازه فهمیده بودم چه بلایی سر منو اون کتاب شعر بدبخت بیچارم اُفتاده هنزفری مو در اُوردم و شروع کردم به جیغ و داد راه انداختن:

-نیکــــــاااااااااااااااااااااااااان …  میکشمت …

با دادی که سر نیکان بیچاره کشیدم بچه زهره ترک شد … (حالا میگه بچه هرکی ندونه فکر می کنه دو سالشه و کارای بد بد انجام داده رو لباسش!!)

البته حقشه میدونست بدم میاد کسی روم آب بریزه از لجم یه پارچه آب اونم به چه بزرگی رو روی سرو کله ی مبارک من فرود اُورده بود …  هه فکر کرده دادش بزرگ اَس میتونه هر بلایی سر من ِ بدبخت خواست بیاره !!!…

نیکان یه لبخند پلیدی زد و گفت :

-خب حالا که چیزی نشده … آب بود دیگه آبم که مایه حیاته …

از اعصبانیت و از زور خشم صورتم قرمز شده بود یه دفعه منفجر شدم:

-چیزی نشده؟ چیزی نشــــده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه چی میخواستی بشه؟ همه ی لباسامو به گند کشیدی!!!!!!! … لباسم که هیچی!! … کتابمو نیگا چه شکلی شده ؟ دستامو بالاتر بردمو به کتابم که چیکه چیکه ازش آب میچکید اشاره کردم …

نیکان – حالا نمیخواد ناراحت شی خواهر خوب ِخودم … قربونت بشم من … یکی یدونه گلِ تو خونه …

4.8/5 - (9 امتیاز)
لینک های دانلود رمان
اشتراک گذاری

رمان های پیشنهاد شده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ورود به سایت